از بچگی عاشق گوشواره بودم. همیشه گوشواره به گوش بودم و از گوشوارههای آویزی بیشتر از گوشوارههای چسبان و حلقهای خوشم میآمد. من عاشق آویز و تکان خوردن آنها حین
چند روز است به مفهوم گوش دادن فکر میکنم. جملهای هم به کانال گزیده چسباندم تا نتیجهی تفکرات جایی ثبت شود. موضوع شنیدن و گوش دادن، برای من از ابتدا
دیروز، روز پرکار و البته پرباری داشتم. کارهای متفاوتم در صفی طولانی قرار داشتند که به نوبت باید انجامشان میدادم. استراحت عصرگاهیام نیز در میانهی این صف، زنبیلش را قرار
در کتاب «آدمی همان است که میخواند » خواندم: گوش، چشم را مجبور به دیدن میکند. این جمله در توضیح بلندخوانی عنوان شد که نویسنده لازم است متن را
دیروز من با کاغذ کاهی و ماژیک، نوشتنبازی میکردم و مهدیار با حرف جدید «ه» مشغول یادگیری کلمات تازه. فلک مَلَک بافتن، مرا به چشم و گوش رساند. یاد صبح