برای زندگی در آینده
پایان ساعت اداری بود. ندایی درونم میگفت: زیپ داخلی کیف را باز کن و نگاهی درونش بینداز. کنار خودکارها و مُهر، دستم به چیزی خورد که ناشناخته بود. انتظار هر