●یادداشتهای یک روانپریش خوشفکر● قسمت هفتم- باختنِ جان از روح حس میکردم از دست پرستاران آمبولانس در رفتهام. درست مثل زمانهایی که دلم میخواست از مدرسه ابتدایی، فرار کنم. اما
«روح سرگردان و طلبکار مادربزرگم» روح سرگردان مادربزرگ گاهی به خوابم سر میزند. مادربزرگی بزرگ داشته شده اما دلگیر از من. او که زمانی روح اش پر کشید که من
آیا روح دچار بیماری، کما و مرگ هم میشود؟ برای اینکه بدانیم روح دچار مرگ میشود یا نه لازماست بدانیم مرگ جسمانی کامل چه زمانی اتفاق میافتد به تعبیر کتابهای
اپیکور فیلسوف و حکیم اهل یونان باستان گفت: رویدادهای زندگی ما را آشفته نمیکنند، بلکه این برداشتهای ما از رویدادهاست که آشفتهمان میکند. وقتی از رویدادهای کلی هستی و اطراف
در حال رفتن به اداره بودم. رادیو روشن بود و متنی را خبرنگار خانمی اجرا میکرد. میان کلماتش گفت: اهل نماز صبحهای بیسجاده و هلهولکی نباشیم و… آنروزها با زنگ
مارتین لوترکینگ درجستار منتخب «نامهای از زندان بیرمنگام» که در کتاب «من سرگذشت یاسم و امید» آمده است، جمله جالبی دارد: این تلقیای که در گذشت زمان چیزی وجود دارد