صفحه اصلی/برچسب: بغض

ابر پر از بغض-داستانک 21

هر روز می‌دیدمش. گوشه‌ای می‌ایستاد و لحظاتی اشک می‌ریخت و می‌رفت. باران اشک‌هایش کوتاه بود. انگار دلش نمی‌خواست همه را به خودش متوجه کند. تنها بر سر آن‌هایی می‌بارید که