ساعتی جلوتر از زمانه-داستانک 23

تبلت چند بار عاجزانه درخواست بیدار شدن داشت، اما من دیر به چشمان خواب آلودم، بسته شدن هدیه داده بودم و بیدار شدن برایشان چندان سهل نبود. ناگهان برخاستم. ساعت

رویایی پر از باور-داستانک 24

انگار در می‌زنند. در را باز کرد. اما کسی پشت در نبود. کسی که منتظرش بود، بازهم نیامده بود. عکسش همه‌ی دیوار را پُر کرده بود، اما تمام خانه از

مهاجرت شنریزه‌ها-داستانک 25

اینجا همیشه کویری بی‌آب است. گهگداری آب سرازیر می‌شود، اما این کویر به قدری تشنه است که با چند قطره، نمی‌تواند سیراب و شاداب شود. از دیروز اتفاقات عجیبی رخ

قوطی بگیر و بنشین زندگیِ من-داستانک 26

❓از کی با این وسیله بی‌جان بی‌اندازه مانوس شدم؟ چقدر آن قمار مسخره را انداختم و باختم؟ انگار این قوطی شد، قوطی بگیر و بشین زندگیِ من. تمام نداشته‌هایم را

ابر پر از بغض-داستانک 21

هر روز می‌دیدمش. گوشه‌ای می‌ایستاد و لحظاتی اشک می‌ریخت و می‌رفت. باران اشک‌هایش کوتاه بود. انگار دلش نمی‌خواست همه را به خودش متوجه کند. تنها بر سر آن‌هایی می‌بارید که

یعنی مادر خوبی نبودم؟داستانک 22

برایش داستان که می‌خواندم، با لگدی جوابم را می‌داد. به زبان لگد به من می‌فهماند که از داستان خوشش آمده است. گاهی اما، معنیِ لگدش را نمی‌فهمیدم. نمی‌دانم از من

هویت سنگ رهایی

سنگ و رهایی از هویت-داستانک 20

وقتی برداشته شد، نمی‌دانست در دست چه کسی قرار دارد؟ پرتاب شد و محکم به شیشه‌ای برخورد کرد. باز هم نمی‌دانست به کجا وارد شده و چه اتفاقی افتاده است؟

سایه مرموز

سایه مرموز-داستانک 14

شب بود. کوچه خلوت از انسان و پر از جانداران بی‌زبان بود. هوا سرد بود. نگرانی شانه‌به‌شانه، همراهش بود. پاها زلزله‌وار گامی به جلو برمی‌داشتند. گویی برای قدم زدن شک