دستم خوب نیست، چیزی دستم نیست، هیچی آس ندارم، رو من حساب نکنیا، همش پای خودت، کت نشیم یالا داره. اینا الفاظیاست که میان یک بازی پاسور بین بازیکنها رد
روزهای کودکی من، بدون موبایل و کارتونهای جذاب، با یک بازی دلپذیر همراه بود.🪨 یهقل، دوقل این بازی را یکی از خالههایم به طور کامل به ما یاد داد. مرحلهها
چند روزی است به خاطر حکم قضایی تعدادی از همکارانم؛ از حضور هر روزهشان در اداره محرومم. در این چند روز محل کار کوچکم، مانند سابق پرحرفی نمیکند. انگار به
چهارشنبه، فصل اسکیزوفرنی درس آسیبشناسی روانی را در دانشگاه باید ارائه میدادم. همه کارهایش را انجام دادم و پاورپوینت و متن را لحظات آخر در فلش ریختم و به سمت
پایان ساعت اداری بود. ندایی درونم میگفت: زیپ داخلی کیف را باز کن و نگاهی درونش بینداز. کنار خودکارها و مُهر، دستم به چیزی خورد که ناشناخته بود. انتظار هر
«دست کشیدن از عادتِ فکر کردن به منظورِ فکر کردن» چگونه ممکن است عادت فکر کردن را برای فکر کردن کنار بگذاریم؟ در فصل ۷ کتاب «مربیگری به سبک بازی
یوکای چو در فصل ده کتاب «رونق کسبوکار به کمک بازیسازی»، از بازی به نام «لورلیکس، ققنوس طلایی باشکوه» که مدتها آنرا بازی میکرده و مشاور شرکتش نیز بوده، صحبت
بازی زندگی ❓آیا زندگی همان بازی است که دنبالش هستیم؟ ❓چطور میتوان این بازی را معنادارتر کرد؟ ❓چطور میتوان آنرا لذتبخشتر کرد؟ تعبیرهای یوکایچو، نویسنده و کارآفرین و سخنران بینالمللی