دوستش دارم، ندارم، دارم، ندارم… رو ندارم دستام بهم رسید. دیدم تو بغلم آروم گرفته. اما من قلبم تند میزد. تنها از بیمارستان اومدم بیرون. هیشکی منو با اون نمیخواست.
این جمله را اولین بار پشت درب بخشدار لشتنشا در سالهای ۹۲ و ۹۳ دیدم. نمیدانم خودش دستور داده بود آنرا پشت در بزنند یا نه، اما میدانم هر بار
تصور کنید در خانهتان یک اتاقِ بدون پنجره و لامپ دارید. اگر برای برداشتن وسیلهای به اتاق مراجعه کنید، به جهت عدم روشن بودن زوایای تاریک، به احتمال زیاد، واهمه
جلسهی دیروز با مادران خیریه، کمی چالشی و متفاوت برگزار شد. البته که خود را برای چنین جلساتی آماده کرده بودم، اما در جلسه حس میکردم، راهکاری برای برون رفت
۱۵ سال پیش، به مدت ۱۱ ماه در یک شرکت پیمانکاری آب کار کردم. همکارانِ عالی، فضای شرکت دلپذیر و مرتب، فاصلهی مناسب تا خانه و مدیرانی بسیار باملاحظه و
بعد از بارداری دوم، تولد مهدیار و دو سال شیر دادن، نزدیک به ۸ کیلو اضافهتر از آنچه بودم که میخواستم. رژیمهای متفاوتی را امتحان کردم. هر کدام را پس
سیاستمدار خوب مانند دزد درستکار غیر قابل تصور است. جمله جذابی از «جاناتان گرین» در کتاب «فرهنگ غرغریون:پندنامه غرغریون» امروز کمی فکر به این جمله بخیه زدم. واقعا دزد درستکار
یکی از تفریحات بچگیام، کمین کردن برای یافتن مورچه بود. آن زمانها وسیلههای سمزدایی برای رفع خطر مورچهها وجود نداشت! و ما کلکسیونی از انواع نژادهای مورچه را بعنوان حیوان