نامه به «مصطفی مستور»، «نویسنده کتاب: روی ماه خداوند را ببوس» سلام. همه معتقدند که نویسندگان، آنچیزی را مینویسند که هستند. آنها گاهی خود را در حد سیاهی لشگرِ یک
پشت واژهها ایستادهام آشکارا پنهان شدهام پشت ابری از کلام گمانم مرا اینجا فراخوانده است در پستویی از سخن، بینگرانی از دیده شدن شاید روزی ببیند دستان لرزان و چشمان
از اوایل دی ماه به جهت دریافت چند وام و سرمایهگذاری، تصمیم گرفتیم اوضاع مالی را مدیریت کنیم. قرار شد هر دو از خرجهای اضافه بزنیم. تا روزهای پایانی سال،
تبلت چند بار عاجزانه درخواست بیدار شدن داشت، اما من دیر به چشمان خواب آلودم، بسته شدن هدیه داده بودم و بیدار شدن برایشان چندان سهل نبود. ناگهان برخاستم. ساعت
انگار در میزنند. در را باز کرد. اما کسی پشت در نبود. کسی که منتظرش بود، بازهم نیامده بود. عکسش همهی دیوار را پُر کرده بود، اما تمام خانه از
دوستش دارم، ندارم، دارم، ندارم… رو ندارم دستام بهم رسید. دیدم تو بغلم آروم گرفته. اما من قلبم تند میزد. تنها از بیمارستان اومدم بیرون. هیشکی منو با اون نمیخواست.
اینجا همیشه کویری بیآب است. گهگداری آب سرازیر میشود، اما این کویر به قدری تشنه است که با چند قطره، نمیتواند سیراب و شاداب شود. از دیروز اتفاقات عجیبی رخ
❓از کی با این وسیله بیجان بیاندازه مانوس شدم؟ چقدر آن قمار مسخره را انداختم و باختم؟ انگار این قوطی شد، قوطی بگیر و بشین زندگیِ من. تمام نداشتههایم را