●یادداشتهای یک روانپریش خوشفکر● قسمت نهم-حس پیروزی در شکست سهشنبه ۳ آذر صبح که از خواب بیدار شدم همه در خانه بودند. انگار که اتفاق خاصی افتاده باشد و به
●یادداشتهای یک روانپریش خوشفکر● قسمت هفتم- باختنِ جان از روح حس میکردم از دست پرستاران آمبولانس در رفتهام. درست مثل زمانهایی که دلم میخواست از مدرسه ابتدایی، فرار کنم. اما
●یادداشتهای یک روانپریش خوشفکر● قسمت هشتم-سه دقیقه تردید حالا که میتوانستم 1-0 از بدنم جلو باشم، چرا برنگردم و این بازی را تکرار نکنم؟ روحم توانسته بود در آمبولانس از
●یادداشتهای یک روانپریشِ خوشفکر● قسمت اول-مادرم شنبه 25 آبان از دیروز در موردم زیاد حرف زدند. برایم مهم نیست. چرا مهم باشد؟ در مورد خیلیها حرف میزنند. انیشتین، ادیسون، هوندا
●قسمت سوم روانپریش خوشفکر● جمعه1 آذر-بوسه امروز جمعه است و مثل تمام جمعهها دلگیر و خسته کننده. البته برای منی که بقیه روزهای هفته هم کاری جز مُردن ندارم ،
●یادداشتهای یک روانپریش خوشفکر● قسمت چهارم-همکار عزرائیل شنبه 2 آذر امروز شنبه است و همه در حال رفتوآمد به سرکار. شلوغی خیابانها را دوست ندارم. حالم را بد میکند، دلم
●یادداشتهای یک روانپریش خوشفکر● قسمت پنجم-اولین بار دوشنبه 3 آذر امروز در فکر فرو رفتهام که اولین بار از چه زمانی فهمیدم که این توانایی را دارم و شروع کردم
روحم در حال پرواز بدون بدنم بود. سابقه نداشت که بدون بدنم جایی بروم. اما حالا انگار سبکبال بودم و تک مسافری بودم که همه چمدانها را به بار تحویل