آشکاری نهان شده

پشت واژه‌ها ایستاده‌ام آشکارا پنهان شده‌ام پشت ابری از کلام گمانم مرا اینجا فراخوانده است در پستویی از سخن، بی‌نگرانی از دیده شدن شاید روزی ببیند دستان لرزان و چشمان

بگذار آخرین کلام من به تو این باشد

بگذار آخرین کلام من به تو این باشد که تنهایی‌ات را کنار بگذاری و خودت باشی. تو هزارانی درون خودت بدون خودِ کامل و بی‌نقصت بدون آنکه از تو انتظار

رسم عاشقی برگ‌ها

برگ‌ها بی‌وفاترین معشوقه‌هایند خزان که از راه برسد پا از زندگی درخت بیرون می‌برند دست باد می‌گیرند به جاذبه چشمک می‌زنند سر به بالین باد می‌نهند اما وقتی باد آرام

آبی

به رنگِ آبیِ بی‌رنگی

رنگ آسمان من و تو با هم فرق دارد، نمی‌دانم کدام آبی‌تر است؟ شاید اگر آبی به صورت آسمانت بزنی، رنگِ آسمانِ من شود. اما آب که آبی نیست، که

آهو

ترانه آهو

خوب بودن همیشه کافی است؟ ساده و بی‌پیرایه بس است؟ گاه به آهوی رمان شوهر آهو خانم قبل از خیانت همسرش، حسودیم می‌شود. او که زیست، ساده، خودمانی و از

چشم

ترانه:من با او دو چشم هم نمی‌خواهم

  دستانم در میان دستان خداست و من همچون کوری محتاج عصا و تکیه گاه، منتظر هستم. او که از راه برسد، برایم کافی است. دستانم به دستانش گره بخورد

سفره‌ی بی‌برگ ما

هنوز هیچ نشده جهان سخن می‌گفت از بخت واژگون ما اما هنوز نشسته بود کنار سفره بی‌برگ ما امید ستمکشان جهان قانع به جرعه‌ای آب و دانش می آموخت در

رقص

رقص خورشید

کار من این است که همواره در پی شادکردن باشم شاد کردن حتی گلی که از بی‌آبی می‌نالد و کسی صدایش را نمی‌شنود. من نیز نشنیدم تنها دیدم که از