عینک قصه‌گوی مهدیار

امکان نداره من را از خودش جدا کنه، حتی وقتی سرشو رو بالش میزاره، تازه متوجه میشه که من دارم به فاصله بین ابرو و چشمش فشار میارم. تازه اون

دمپایی خیس

ذهن دمپایی خیس

●درون ذهن یک دمپایی خیس چه می‌گذرد؟● عاشق آبتنی هستم. وقتی کنار دوست و فامیل و اقوام، دورهمی داشتیم، من رویای خیس شدن رو به اون‌ها می‌گفتم، اما اونها عجیب‌طور

کازیه

ذهن کازیه

●درون ذهن کازیه‌ام چه می‌گذرد؟● از تابستان که متولد شدم، بسیار ذوق زده بودم که وارد محیط اداریِ شلوغ و پر رفت‌وآمدی شوم. مسیر طولانی شهرک صنعتی تهران را به

ماگ

ذهن ماگ

در ذهن ماگ من چه می‌گذرد؟ در عمرم که نزدیک به 2سال است، تنها چند بار رنگ چایی به خود دیدم، آنهم شیرین‌شده در چند افطاری. جز آن چند بار

کفش من

ذهن کفش من

در ذهن کفش من چه می‌گذرد؟ دی ماه پارسال بود که مرا خرید. اصلا از ابتدا هم دوستم نداشت و مدام به همسرش می‌گفت: «فقط به خاطر تو بود که