وقتی عمه وارد شد
قسمت آخر داستان را مینوشتم. دیدم گوشهای ایستاده و مرا نگاه میکند. چهرهاش آشنا بود. اما نمیدانستم از کجا آمده؟ او را جایی از داستان ناگهان حذف کرده بودم. اما حالا، آنهم در قسمت آخر، با چتر، به درون داستان فرود اضطراری کرد. از پیش چشمان مغزم خارج نمیشد. شروع کردم بجای ادامهی قسمت آخر، از […]
وقتی عمه وارد شد بیشتر بخوانید »







