قسمت آخر داستان را مینوشتم. دیدم گوشهای ایستاده و مرا نگاه میکند. چهرهاش آشنا بود. اما نمیدانستم از کجا آمده؟ او را جایی از داستان ناگهان حذف کرده بودم. اما
30 مرداد 1392 است و من تحقیقا 5 ماه است که حقوق دریافت نکردهام. فشارهای متعددی در این 5 ماه از طرف شورای روستاهای ساحلی وارد شده که همه را
شب جمعه است و برخلاف انتظارم، امیررضا آرامیده و این اجازه را به ما خستگان داده که در اولین شب تولدش، بتوانیم سری آسوده بر بالین بگذاریم. به جهت بیهوشی
نوازش پس از تولد اول آذر است و دیگر سرکار نمیروم. در آخرین نوبت، دکتر دو تاریخ پیشنهاد داد: 11 آذر یا 14 آذر.🤰 11 را به دلیل اینکه روز
گهوارهای به نام پیکنیک 3 دی و روز اربعین است. روز تعطیل را برای شروع اولین روز کاریام انتخاب کردم که با نعیم بازدیدها را انجام دهم. مرخصی نداشتن من
اثبات همکاری 17 دی است و تصمیم داریم اینبار با خواهرم پیکنیک 3نفرهی کاری برویم. امیررضا هم موافق است و ترجیح میدهد بجای رانندههای غریبه، خالهاش را در زمان عدم
عید 1392 است و رفتن به عید دیدنی ها با امیررضا. همراهیاش با من دلپذیرترین حس دنیاست. تا همین 4 ماهگی، نشان داده که چقدر پسر صبور و خوشقلقی است.