یکی از تفریحات بچگیام، کمین کردن برای یافتن مورچه بود. آن زمانها وسیلههای سمزدایی برای رفع خطر مورچهها وجود نداشت! و ما کلکسیونی از انواع نژادهای مورچه را بعنوان حیوان
خواندش به اندازه یک وضع حمل طول کشید. خواندن چی؟ «دام نبوغ» اثر «دیوید رابسن» شروعش اتفاقی بود و امیدی به زمین گذاردنش در انتهای سال هم نداشتم. اما در
نامه به «ژان دومینیک بوبی»، نویسنده کتاب «پروانه و زندان تن» سلام. سروش کتاب شما را را معرفی کرد. سروش از نوع صحّتش. نحوه نوشته شدن کتابتان، برایم آنقدر جالب
نامه به «مصطفی مستور»، «نویسنده کتاب: روی ماه خداوند را ببوس» سلام. همه معتقدند که نویسندگان، آنچیزی را مینویسند که هستند. آنها گاهی خود را در حد سیاهی لشگرِ یک
از اوایل دی ماه به جهت دریافت چند وام و سرمایهگذاری، تصمیم گرفتیم اوضاع مالی را مدیریت کنیم. قرار شد هر دو از خرجهای اضافه بزنیم. تا روزهای پایانی سال،
دوستش دارم، ندارم، دارم، ندارم… رو ندارم دستام بهم رسید. دیدم تو بغلم آروم گرفته. اما من قلبم تند میزد. تنها از بیمارستان اومدم بیرون. هیشکی منو با اون نمیخواست.
این جمله را اولین بار پشت درب بخشدار لشتنشا در سالهای ۹۲ و ۹۳ دیدم. نمیدانم خودش دستور داده بود آنرا پشت در بزنند یا نه، اما میدانم هر بار
تصور کنید در خانهتان یک اتاقِ بدون پنجره و لامپ دارید. اگر برای برداشتن وسیلهای به اتاق مراجعه کنید، به جهت عدم روشن بودن زوایای تاریک، به احتمال زیاد، واهمه