❓از کی با این وسیله بیجان بیاندازه مانوس شدم؟ چقدر آن قمار مسخره را انداختم و باختم؟ انگار این قوطی شد، قوطی بگیر و بشین زندگیِ من. تمام نداشتههایم را
اینجا همیشه کویری بیآب است. گهگداری آب سرازیر میشود، اما این کویر به قدری تشنه است که با چند قطره، نمیتواند سیراب و شاداب شود. از دیروز اتفاقات عجیبی رخ
انگار در میزنند. در را باز کرد. اما کسی پشت در نبود. کسی که منتظرش بود، بازهم نیامده بود. عکسش همهی دیوار را پُر کرده بود، اما تمام خانه از
تبلت چند بار عاجزانه درخواست بیدار شدن داشت، اما من دیر به چشمان خواب آلودم، بسته شدن هدیه داده بودم و بیدار شدن برایشان چندان سهل نبود. ناگهان برخاستم. ساعت
نامه به «مصطفی مستور»، «نویسنده کتاب: روی ماه خداوند را ببوس» سلام. همه معتقدند که نویسندگان، آنچیزی را مینویسند که هستند. آنها گاهی خود را در حد سیاهی لشگرِ یک
پشت واژهها ایستادهام آشکارا پنهان شدهام پشت ابری از کلام گمانم مرا اینجا فراخوانده است در پستویی از سخن، بینگرانی از دیده شدن شاید روزی ببیند دستان لرزان و چشمان
بعد از بارداری دوم، تولد مهدیار و دو سال شیر دادن، نزدیک به ۸ کیلو اضافهتر از آنچه بودم که میخواستم. رژیمهای متفاوتی را امتحان کردم. هر کدام را پس
۱۵ سال پیش، به مدت ۱۱ ماه در یک شرکت پیمانکاری آب کار کردم. همکارانِ عالی، فضای شرکت دلپذیر و مرتب، فاصلهی مناسب تا خانه و مدیرانی بسیار باملاحظه و