جستجو
این کادر جستجو را ببندید.

گپی میان نویسنده و نقش دوم داستان

گپ نقش دوم

-نمیخوام تو زیاد تو داستان باشی
-خوب چرا؟ یه دلیل منطقی و درست برام بیار که من لازم نیست زیاد باشم؟
-خوب آخه دیالوگ واست ندارم، خیلی خوب نمی‌شناسمت
-بیا یه کم باهم حرف بزنیم منو بشناسی، بخدا من از او مینای ایکبیری و سینای موقشنگ واسه قهرمان داستان بودن، بهترم.

-باشه حرف بزنیم قول نمیدم نقش اولت کنم، ولی بگو ببینم چی میگی؟
-ببین من به یه دختر امروزیم که حسابی بلده خوب آرایش کنه، ریمل بزنه، خط چشم بکشه و…
-اینا شد خصوصیتی که من باید بدونم؟ خوبه همه اینا رو تو قسمت آخر خودم بهت دادم.
-آآآآآآآآآآ راست میگی، اینا رو تو دادی؟ باشه قبول، ببین من یه رازی دارم.
-چه رازی؟

-من خواهرمو وقتی فقط 5 سالش بود کشتم.
-چی؟ چرا آخه؟ دروغ داری میگی الکی منو متقاعد کنی بهت تو داستان دیالوگ بدم. عمرا توِ پیزوری بتونی کسی رو بکشی!
-چرا خوب سخته باور کنی حق داری! ولی واقعیتِ. لب پنجره بود، منم هلش دادم و بعد رفتم تو کمد قائم شدم، الکی به همه گفتم که داشتیم قائم موشک بازی می‌کردیم، اون رفت سمت پنجره و خودش رو انداخت.
-یعنی چی آخه؟ چرا اینکارو کردی؟

-راستش بعدش عذاب وجدان گرفتم ولی یه وقتایی خیلی لجمو در می آورد. گاهی ازش بدم می اومد. البته مامان خیلی بهم شک کرده بود ولی هیچوقت حرفی نزد. نمیخواست یهو دوتا بچه شو از دست بده، ولی داداش کوچیکه که دنیا اومد، یه لحظه هم باهام تنها نذاشت.

-هیچوقت عذاب وجدانت نذاشت به کسی بگی؟
-نه، خب منم بچه بودم، فقط 8 سالم بود. یه جوری فراموش کردم و خودم داستان دروغ خودمو باور کردم. الان این واسه ادامه داستان خوب نیست. بهتر از عشق ممنوعِ مینا و سینا نیست؟

-بد نیست معمایی و همه عاشق معما، ولی کافی نیست.
-خوب بذار ببینم دیگه تو بقچع خاطراتم چی دارم برات دربیارم؟ اِممممممم، خوب یه چیز دیگه هم هم هست، من یه بار یه پسری که خیلی بهم بدی کرده بود رو با ماشین زیر گرفتم و دَر رفتم.
-خوب بعد پیدات نکردن؟
-نه من در رفتم و ماشینش رو کنار دو تا خیابون پایینتر ول کردم. آخر شب بود و جُغد و خفاش‌ها هم تو چرت بودن.
-خوب خودش ازت شکایت نکرد؟
-نه جرئت نداشت، چند تا مدرک از پول کش رفتن هاش از مغازه‌ی باباش داشتم که گفتم:
«لوم بدی لوت میدم.»

-اونم بیخیال شد؟
-آره آخه چیزیش نشده بود، فقط با سرعت 40 بهش زدم، افتاد و سرش و بدنش کوفته شد. به همه گفت تو چاله افتادم.
-خوبه خیلی خفنی داره ازت خوشم میاد؟ بازم از این کارها کردی؟

-خوب اگه نوشتن یه نامه به معلم مجردم و سرکار گذاشتنش با یه خواستگار خیالی و بهم زدن یه مهمونی به خاطر یه دعوای ساختگی رو موضوعات باحالی بدونی، اینارو هم دارم.
-خوبه جالبه ولی یه مسئله ای؟ من تو رو کجای داستان بیارم که تابلو نباشه و کسی حس نکنه به زور خواستم بهت نقش و دیالوگ بدم؟

-مگه دارم خودمو به زور وارد می کنم؟
-خوب یه جورایی هنوز متقاعد نشدم میتونی نقش اول باشی. من تورو فقط یه قسمت آوردم و مینا بعدش باهات قهر کرده و تو هم گذاشتی رفتی.

(چهره‌ی نقش دوم در عصبانیت شدید و خشمی برافروخته)

-باشه من میرم تو یه داستان دیگه تورو با اون مینای بدبخت و سینای دیوانه و عشق مسخره‌شون تنها می‌گذارم.

 

شکست سکوت و پیروزی نگرانی را شاید دوست داشته باشید

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اشتراک گذاری
پیمایش به بالا

یک جلسه کوچینگ رایگان

1 ساعت جلسه رایگان کوچینگ در زمینه‌های نوجوان، خانواده و زندگی هدیه‌ی من به همه آنهایی است که با ورود به سایت به من افتخار داده‌اند.

بارها اتفاق‌افتاده که تنها یک جلسه‌ی رایگان برای کوچی‌هایم، راهگشا بوده و توانسته‌اند پس از آن مسیر دلپذیرتری را برای خود انتخاب کنند.

شماره تلفن خود را وارد کنید و اولین جلسه کوچینگ را رایگان دریافت کنید