مگسها نمی‌میرند-داستانک 3

admin
آگوست 6, 2026
3
بدون دیدگاه
Mosquito
صفحه اصلی/مزه نوشتن/داستانک/مگسها نمی‌میرند-داستانک 3

مگسی به نام پنجه انگشتی بود که دوست داشت هیچگاه شکار نشود و همیشه زنده بماند. او همیشه بهترین غذاها را برای خوردن انتخاب می‌کرد و غذاهای اطراف سطل زباله را برای خود غذای مقوی و مناسبی نمی‌دانست.

غذاهای آماده روی میز وسوسه‌انگیز بود اما ریسک کشته‌شدن و عاصی‌کردن صاحبخانه را نیز داشت و باعث می‌شد که تمام دوستانش نیز بجای فکرکردن به غذایی چرب و نرم، به سطل زباله پناه ببرند و تنها به سیرشدن اکتفا کنند.

پنجه انگشتی می‌دانست که مهمانی بزرگی در خانه قرار است برپا شود و می‌تواند با پهن شدن سفره، دلی از غذا دربیاورد. حسابی شکمش را صابون زده‌بود اما نگران بود که صدایش وزوزاش صاحبخانه و مهمان ها را زود متوجه کند و به حسابش برسند.

او بال‌هایش را حسابی تمیز کرد که هنگام پرواز صدای کمتری تولید کند. خودش نیز تلاش کرد هنگام پرواز تنها به سمت هدف متمرکز باشد و با کمترین صدا به سمت غذاها برود.

او مجذوب غذاها شده بود و نمی‌توانست برای آنها صبر کند. گوشه‌ای کمین کرده بود تا فرصتی مناسب بیابد. میز شام را چیده شده‌بودند که ناگهان تلفن خانه زنگ خورد و خبر داد که پدر خانواده که به دلیل مریضی در خانه در حال استراحت بود فوت کرده است. همه سراسیمه و نگران بدون اینکه غذا بخورند در تدارک رفتن شدند.

او که این فرصت را فرصتی کمیاب می‌دانست حسابی دلی از غذا درآورد و در کنار آخرین ظرفی که می‌خواست بچشد خوابش برد.

پسر خانواده که ماندن در خانه را انتخاب کرده بود گرسنه‌اش شد و وقتی پشت میز رسید متوجه مگس شد. پنجه انگشتی که حسابی هوش و حواسش را از دست‌داده‌بود نتوانست با دیدن پسر تحرکی کند و بوسیله مگس‌کش، به یاران اش پیوست.

خاطره سرشماری مگس‌های مرده را شاید دوست داشته باشید

نظر شما درباره این مقاله چیست؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.