عاشقی که تنها شد

admin
آگوست 5, 2026
16
بدون دیدگاه

یک مدرسه بر فراز تپه‌ای، عاشق مِه شد. وقتی مِه فهمید، دیگر مدرسه را رها نکرد. روزها و شبها کنارش ماند و از او محافظت کرد. مِه تمام آنچه داشت، تقدیم مدرسه کرد و مدرسه، مِه را هر روز در آغوش گرفت.

زشتی‌ها و آلودگی‌های پایینِ تپه، بخاطر مِه برای دختران و پسران عریان‌پای مدرسه، قابل دیدن نبود و این وظیفه‌ی مِه بود که از آنها محافظت کند.

همه چیز پشت مِه سفید نشان داده شد و مه، برای این کار طاقت‌فرسا، همیشه هوشیار بود.

حتی باد هم، جرئت کنار زدن مِه را نداشت. مِه یاد گرفته بود که چطور از کمین باد خارج شود و مدرسه را پشت پلیدی‌ها قرار دهد.

زمستان تنها کسی بود که مِه، توان مقابله با او را نداشت. صدای پای زمستان که به گوش رسید، مِه در شبی زمستانی و بلند، ناگهان رفت و مدرسه و دختران و پسرانش را تنها گذاشت.

مدرسه دلش برای مِه تنگ شد و در تنهایی‌اش، او را صدا زد.

صدا به گوش مِه رسید؛ اما مِه، در دوردست برای در امان ماندن دختران و پسران، به سمت آسمان رفت.

    نظر شما درباره این مقاله چیست؟

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.